ناصر خسرو
33
خوان الإخوان ( فارسى )
گفت قوله ، « كَلَّا لَيُنْبَذَنَّ فِي الْحُطَمَةِ وَ ما أَدْراكَ مَا الْحُطَمَةُ نارُ اللَّهِ الْمُوقَدَةُ الَّتِي تَطَّلِعُ عَلَى الْأَفْئِدَةِ » گفت : اندر افكندش بدوزخ و توجه دانى اى محمد كه دوزخ چيست آتش خداى است افروخته آنك او بر دلها جاكول « 1 » شود . تأويلش آنست كه آتش كه بر دل جاكول است مر دل را بسوزد و آتش كه مر دل را بسوزد جز انديشه و حسرت نيست ، و دل بدين جاى مر نفس عاقله را خواهد كه او از نفسهاى روينده و خورنده و گوينده هم بدان منزلت است كه دل مردم از تن مردم است ، و نفس عاقله سالار و پاسبان اين نفسهاست همچنانك دل پاسبان و سالار تن است ، و خداى تعالى همىگويد بر درستىء آنك مر نفس عاقله را هميخواهد قوله : « نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ عَلى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنْذِرِينَ بِلِسانٍ عَرَبِيٍّ مُبِينٍ . » گفت فرو فرستاديم جبرائيل را به قرآن بر دل تو اى محمد تا تو از ترسانندگان باشى به زبان تازىء پيدا . و قلب دل باشد و بدل نه آن پاره گوشت همىخواهد بلك مر آن نفس عاقله را همىخواهد كه بمركز دل پيوسته است ، و اندر سخن عرب چنين بسيارست كه مر چيزى را بسبب همسايگىء او با چيزى ديگر بنام آن همسايهاش بازخوانند ، چنانك مر اشتر را راويه خوانند و باز مر آن مراده را كه آب اندرو كنند بر پشت اشتر نيز راويه خوانند بسبب آنك بر پشت آن شتر باشد كه نام او راويه است . پس هر نفسى كز بدكردارى خويش ازين عالم با بيم و پشيمانى بيرون شود ، آن درد و پشيمانى و بدكردارى جاودان با او بماند و آن عقوبت او باشد ، و هر نفسى كز نيكوكردارى خويش با خرمى و شادى ازين عالم بيرون شود آن خرمى و راحت با او جاودان بماند و آن ثواب او باشد . پس گوئيم كه رسولان خداى تعالى بدانچ گفتند آتش دوزخ هرگز
--> ( 1 ) كوليدن : كندن ، كاويدن ؟ راويه : شتر آبكش و ظرف آب از چرم .